تبلیغات
وبلاگ مشاوره حقوقی نوشتن لایحه شکایت دادخواست و عریضه - جایگاه صلح و جنگ در روابط بین الملل از منظر اسلام
یکشنبه 15 اسفند 1389

جایگاه صلح و جنگ در روابط بین الملل از منظر اسلام

   نوشته شده توسط: حقوقی    نوع مطلب :حقوق جزا وجرم شناسی ،

جایگاه صلح و جنگ در روابط بین الملل از منظر اسلام

مفهوم جنگ

به رغم اهمیت موضوع و تحقیقات گسترده و پردامنه در مورد جنگ ، تعریف واحد و قابل قبول دانشمندان علوم اجتماعی ، درباره ی آن ارائه نشده است . هر یك از محققان ، با تكیه بر جنبه ی خاصی از پدیده ی جنگ ، تعریفی از آن ارائه می دهند ؛ تنها یك اجماع نظر را می توان ملاحظه كرد و آن اینكه جنگ در زمره ی «منازعه ی خشونت آمیز جمعی » است . از این رو ، تعریف منازعه ، مقدم بر ارائه تعریف جنگ می باشد .
واژه ی منازعه معمولا به وضعیتی اشاره دارد كه در آن گروه انسانی معینی (خواه قبیله ای، قومی، زبانی ، فرهنگی ، مذهبی ، اقتصادی – اجتماعی ، سیاسی ، و یا غیر آن ) با گروههای انسانی معین دیگری به دلیل ناسازگاری واقعی یا ظاهری اهدافشان ، تعارضی آگاهانه داشته باشند .
منازعه ی خشونت آمیز دسته جمعی ، در برگیرنده ی وضعیتی است كه برای حل تعارض موجود بین دو گروه انسانی ، از شیوه ی توسل به زور و خشونت استفاده می شود . جنگ ،‌زیر مجموعه ی چنین وضعیتی است كه در طول تاریخ، به دفعات در روابط بین سرزمینها و اجتماعات انسانی مشاهده شده است . با شناخت اجمالی منازعه ، می توان به تعریفهای مختلف دانشمندان از جنگ پرداخت .
«فون بوگرسلافسكی » در تعریف جنگ می گوید : « منازعه ی گروه مشخصی از انسانها ،‌قبایل ، ملتها ، مردم یا دولت علیه یك گروه مشابه یا متجانس دیگر » . « لاگورژت» این تعریف را ارائه می دهد : « جنگ ، مبارزه ی خشنی است كه بین دو یا چند گروه همنوع در اثر تمایلات یا خواسته هایی كه دارند ،‌صورت می گیرد » . به اعتقاد « كونیسی رایت » ، محقق برجسته ی روابط بین الملل ، تعریف جنگ چنین است : « جنگ می تواند نزاع همزمان میان نیروهای مسلح ، احساسات مردمی ، تعصبات حقوقی و فرهنگهای ملی تلقی شود » .
شاید تعریف «گاستون بوتول » جامعه شناس مشهور جنگ و صلح ، دارای جامعیت بیشتری باشد .
جنگ ، مبارزه مسلحانه و خونین بین گروههای سازمان یافته است .
در این تعریف ، عناصری چند نهفته است . نخست آنكه جنگ ،‌نوعی از منازعه خشونت آمیز و مسلحانه است ؛ آن هم خشونتی كه خونین است و قتل و كشتار انسانها را درپی دارد . دوم آنكه ، نظم و سازمان یافتگی گروههای درگیر ،‌از خصلتهای اساسی جنگ است . جنگ همواره دارای «غایت و هدف » ، «طرح و برنامه » و «سازمان و نظم خاص » می باشد .

علل عمده جنگ

یكی از محورهای اساسی مورد بحث نظریه پردازان جنگ ، عوامل و ریشه های ایجادی تعارض و خشونت در جامعه انسانی است . تئوری سازی در باب علل و عوامل جنگ ، در رشته های علمی روان شناسی ، جامعه شناسی ، انسان شناسی ، زیست شناسی ، علم سیاست و روابط بین الملل ، رواج داشته و دارد . تحلیل این جنبه ی جنگ – ریشه ها و علل – از گستردگی ویژه ای برخوردار است كه در اینجا ، به اختصار ، به مهمترین آنها اشاره می شود . همچنین ، ذكر این نكته بجاست كه بررسی علل جنگ در این مقال ، منحصر به جنگ در روابط بین جوامع و دولتهاست و عوامل جنگ داخلی هر چند ممكن است وجوه اشتراكی با جنگ میان دولتها داشته باشد ، خود تحقیقات دیگری را می طلبد .

1- غریزه ی پرخاشگری

تحلیل روانشناسان ، به طور عمده ، به نقش و تأثیر مسائل روانی افراد بر رفتار فردی و گروهی تأكید دارد . شناخت و تجزیه و تحلیل ساخت روانی افراد ، می تواند ریشه ی رفتار و روابط آدمی را در جامعه انسانی بخوبی بنمایاند . از این رو ، مطالعه و بررسی در سطح «خرد »  یعنی فرد و طبیعت انسان ، راهگشای مطمئنی برای تبیین مسائل انسانی از جمله منازعه و جنگ است .
بر طبق ایده ی نظریه پردازان غریزه ی پرخاشگری ، ریشه تنازع ، اختلاف ، كشمكش و جنگ را باید در نهاد و طبیعت انسان جستجو كرد . ذات آدمی ، قدرت طلب ،‌ستیزه جو،‌خودخواه و جاه طلب بوده و چنین سرشت و خمیرمایه درونی ، برای وجود و بروزمنازعه و جنگ كفایت می كند . به اعتقاد رئالیستها، كه با دید بدبینانه نسبت به نهاد انسان ، مكتب «واقع گرایی » را در روابط بین الملل بنیاد نهاده اند ، ستیزه جویی ذاتی انسان ، نه تنها منشأ رفتار خشونت آمیز فردی است ، بلكه عامل جنگ در روابط بین جوامع و دولتها نیز می باشد . حكومتها ، همانند انسان ، قدرت طلب ،‌ستیزه جو و در پی منافع ملی هستند واین اصل كه ، « سیاست ، تلاشی است برای به دست آوردن قدرت ». بر عرصه روابط بین المللی حاكم است . حفظ ، افزایش و نمایش قدرت ، جزو جوهره ی سیاست بین الملل است و این ویژگیها برای وقوع جنگ،‌خود كافی و مساعد است. مورگانتا ، سپس مكتب سیاست قدرت كه نظام فكری او هنوز كماكان بر اذهان اندیشمندان روابط بین المللی سلطه دارد ، ریشه های جنگ را در تحلیل فوق می داند .
تبیین زیست شناسان ، مردم شناسان و روان شناسان از ریشه ی جنگ ، چنین است : در ساخت غرائز انسان ، تمایل به نابود كردن خود ، خود كشی و مرگ (طبق نظریات فروید ) یا تمایل به كسب قدرت نهفته است . در واقع ،‌غریزه ی پرخاشگری ، بخشی از تكامل و تكوین طبیعی است كه در نهاد بشر به امانت نهاده شده است . غریزه پرخاشگری و تهاجم طلبی ،‌هرگاه زمینه ی مساعد و مطلوبی پیدا كند ، فعال گردیده و انگیزه رفتار خشونت آمیز را در انسان به وجود می آورد . در نظریات جدید عنوان شده در این رشته ، توان و نیروی تهاجمی مرموزی كه توسط فعل و انفعالات درونی یا برونی می تواند فعال شود ، پذیرفته شده است . نهایت اینكه ، انسان در نظام رقابت بر سر مواد طبیعت یا مصنوعات بشری ، همواره ناچار است كه به كمك مكانیسم درونی پرخاشگری ، در یك رابطه ی پیچیده اجتماعی به مبارزه برخیزد كه بخشی از این مبارزه را «منازعه و جنگ » تشكیل می دهد .

2- ناسیونالیسم  (ملی گرایی )

ناسیونالیسم به عنوان یك پدیده ی سیاسی و اجتماعی ، جایگاهی ویژه در جریانات تاریخی دوران معاصر داشته و دارد ، بگونه ای كه به آن لقب « بمب سیاسی » داده اند و حوادث متعارضی را ناشی از آن دانسته اند . قبل از آنكه علت جنگ را با نگرش به پدیده ی ناسیونالیسم توضیح دهیم ، ارائه تعریفی از آن ، خالی از فایده نیست . از آنجا كه تعریف واحد و جامع در علوم اجتماعی بسیار دشوار است ، انتخاب مناسب ترین تعریفها ، كمك شایانی به درك آسانتر موضوع خواهد كرد .
ناسیونالیسم ، كه نتیجه عوامل سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی است ، عبارت است از كیفیت تفكر و احساس یك دسته مردمی كه درمحیط محدود جغرافیایی زندگی می كنند و با یك زبان مشترك سخن می گویند و دارای ابیاتی هستند كه از آرزوهای ملی ایشان حكایت می كند و رسوم و عادات مشتركی آنان را به هم پیوسته است و به قهرمانان خویش احترام می گذارند و احیایان پیرو یك دین می باشند .
ناسیونالیسم ، اثر حساسی دوگانه بر گروهی از مردم دارد . اول آن كه ، تعلق خاطر ، وحدت و همبستگی بین افراد یك جامعه را به خاطر داشتن ارزشهای مشترك (تاریخ ، زبان ، نژاد، دشمن مشترك و فرهنگ عمومی ) به اوج می رساند . دوم آن كه احساس اختلاف و تفاوت اساسی افراد جامعه را نسبت به افراد و گروههای دیگر جوامع برمی انگیزد . این تأثیرات دو جانبه ، به خودی خود ،‌محركهایی از احساسات تهاجم و تخاصم را ایجاد می كند .
روح ناسیونالیسم ، تمایل شدید به وحدت و استقلال سیاسی است كه در قالب ملت – كشور تجلی و نمود پیدا می كند . ویژگیهایی چون : خود را تافته ی جدا بافته از دیگران دانستن ، دیگران را بیگانه تلقی كردن ، اعتقاد به برتری و رجحان فرهنگ و تمدن خویش ، تعقیب منافع ملی و خواستن همه چیز برای رفاه ملی خود و ... زمینه های مساعدی را برای سیاستهای جنگ طلبانه فراهم می سازد . در واقع ، این جنبه های ناسیونالیسم ، آن را به عنوان یكی از عوامل موجده جنگ قرار داده است . یكی از ریشه های جنگهای اروپایی در قرن نوزدهم و جنگهای جهانی اول و دوم را پدیده ناسیونالیسم دانسته اند . ایالتهای «آلزاس ولرن » ، « ایالتهای آزاد نشده ی ایتالیایی » ، «ملیتهای تحت اداره اطریش – هنگری » و «مردم سرزمینهای بالكان » ، موجبات برافروختن شعله های جنگ جهانی اول بوده اند كه وجه مشترك همه آنها ، روح ستیزه جویی ناسیونالیسم و رسیدن به یك ملت واحد بود .
گسترش ملی گرایی در قاره های آسیا و آفریقا كه تحت استعمار اروپاییان قرار داشتند، ‌از علل مهم جنگهای ضد استعماری و مبارزات نهضتهای آزادی بخش محسوب می شود . احساس و تفكر تشكیل ملت مستقل و مبارزه مسلحانه علیه سلطه گران استعمارگر، سرآغاز و منشأ جنگهای متعددی بعد از جنگ جهانی دوم بوده كه جنگ آزادی بخش الجزایر علیه استعمار فرانسه ، یكی از نمونه های آن است .

3-تنازع بقا و فضای حیاتی

تئوریسین های متعدد به « داروینیسم اجتماعی »  ، ریشه ی جنگ را در تنازع بقا می دانند . «داروین » ، زیست شناس مشهور اروپایی ، نظریه « انتخاب اصلح » را در میان جانوران ارائه داد . زندگی جانوران در طبیعت بر این اصل استوار است : مبارزه برای زیستن و زنده ماندن . در این مبارزه ، اصلح موجودات یعنی قوی ترین آنها زنده خواهند ماند و به طور طبیعی ، طبقه ضعیف و ناتوان از ادامه ی حیات باز می ماند . بدین سان ، تنازع و جنگ به عنوان یك امر طبیعی ،‌پذیرفته شده و حكم به حقانیت آن داده شد.
داروینیستهای اجتماعی ، احكام و قضایای فوق را به جامعه انسانی سرایت دادند . منازعه و جنگ بین جوامع و ملتها ، ریشه ی در مبارزه ای دائمی برای انتخاب اصلح دارد . انگیزه ی آدمیان برای جنگیدن ، انگیزه ی آنها برای زنده ماندن است . پیشرفت تمدن و بشریت ، بستگی تام به این مبارزه دارد . ملتهایی كه در مبارزه و جنگ ، سرافرازانه زنده بمانند ، سردمدار تمدن و ترقی خواهند بود . پس ، نقش جنگ به عنوان پیش برنده ی تاریخ و حیات جامعه انسانی و تعالی تمدن می باشد و برای آن ، هیچ انگیزه ای جز انگیزه ی طبیعی زنده ماندن و ترقی ، متصور نیست .
استدلال طرفداران «فضای حیاتی » تقریبا شبیه پیروان نظریه «تنازع بقا » است و انگاره های آن را در خود نهفته دارد . جامعه، همانند موجود بیولوژیك ، دارای حیات و ممات است و برای حیات خود ، نیازمند به فضای حیاتی مناسب است ، بدین معنا كه ، جامعه انسانی مانند هر موجود زنده ، تولد ، رشد و بالندگی و مرگ را در سیر مراحل تاریخی خود طی می كند . به طور مثال ، میزان تغذیه و فضای لازم برای رشد فرزند آدمی در مرحله ی نوزادی ،‌بسیار اندك است، اما چون به مرحله ی جوانی و بلوغ رسید ، غذا و فضای بیشتری را می طلبد تا حیات وی تضمین شود . جامعه نیز این مراحل را طی می كند . از این رو ، جنگ برای استمرار پویایی جوامع ضرورت دارد و اگر این روندن مختل شود ، دوران فترت و فرسودگی و در نهایت مرگ جامعه فرا می رسد . بدین روی ، علت اساسی جنگ را نباید در میان بسترهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جستجو كرد ، بلكه این پدیده تنها در بستر حیات طبیعی جامعه انسانی رو به پیشرفت و تمدن ، قابل تحلیل است .
غالب نظریه پردازان جنگ طلب به سیاق فوق ، تجزیه و تحلیل كرده اند ؛ بویژه فیلسوفان قرن نوزدهم آلمان – هگل ، نیچه ، ترایچكه و برنهاردی – جنگ را یك ضرورت اجتناب ناپذیر برای حفظ سلامت اخلاقی جوامع و تعیین ملل پرچمدار تمدن و ترقی تلقی كرده اند . صلح ، یك ناكامی و عامل بازدارنده رشد « انسان برتر » است ؛ در حالی كه جنگ ، احیا گر تمدن و جوامع اصلح است .

4- عامل اقتصادی

این اعتقاد كه جنگ، ریشه در مسائل اقتصادی دارد ، هم در میان لیبرالها و هم در نزد ماركسیستها، جایگاهی ویژه دارد . «هابسون » و «جریم نیتام » از لیبرالها و «ماركس » ، «روزا لوكزامبورگ» و «لنین » از ماركسیستها ، توجیه و تحلیل خود را از جنگ در میان جوامع بشری ، بر عامل اقتصاد بنا نهاده اند . توجه به این نكته ضروری است كه اصولا تبیین جنگ با نگرش به عامل اقتصادی ، به دوران استعمار و امپریالیسم مربوط می شود و جنگهای استعماری و امپریالیستی ، بستر چنین تحلیلی را فراهم كردند .
«هابسون » معتقد بود كه مازاد سرمایه در جامعه سرمایه داری و لزوم سرمایه گذاری در خارج از این جامعه ، عامل اصلی امپریالیسم و جنگ است ، تحلیل هابسون با مشاهده جنگ بوئرها  شكل گرفت و تا حدودی خشونت نیروهای انگلیسی در این نبرد را بررسی و تبیین كرده بود . « جرجی بنتام » نیز می گفت: دولتهای اروپایی عصر استعمار ، مستعمرات را به منزله ی بازارهای مصرف صنایع و بازرگانی خود تلقی می كنند . جستجوی مستعمرات جدید ، علت تجاوزكاری انگلیسهاست . «بنتام » رهایی مستعمرات را تنها راه توقف جنگ اعلام می كرد .
ماركسیستها ، خصلت سودگرایانه نظام سرمایه داری را عامل اصلی جنگهای امپریالیستی برمی شمرند . در تئوری ماركسیسم ، نیروهای اقتصادی ارجحیت داشته و نقش تعیین كننده ای در تحولات و حركت تاریخ دارند . در واقع ،‌تبیین تمامی تحولات درون جوامع و بین جوامع
می بایست منحصرا یا نقش تعیین كننده ی نیروهای تولید و روابط اقتصادی انجام پذیرد . بنابر تحلیل ماركس، وجود ارزش اضافی كار و تبدیل آن به سرمایه ، موجب تكاثر ثروت می گردد . اما تضادها و بحرانهای جامعه سرمایه داری ، كاهش نرخ سود را باعث شده و در نتیجه ، تنها خشونت و نبرد می تواند كمك كننده چنین بحرانی در جامعه سرمایه داری باشد . مبانی این تئوری ، بعدها توسط ماركسیستها تكامل یافت و علت اساسی جنگ بین جوامع را ترسیم كرد .
«روزا لوكزامبورگ » از نظریه پردازان ماركسیستی ، حل تضادهای جامعه سرمایه داری را در گسترش برون مرزی آن جستجو می كرد . پدیده های وابسته به امپریالیسم یعنی كارتلها ، سازمانهای انحصاری ، سرمایه گذاری سنگین خارجی در جهان غیر سرمایه داری و جنگ بین كشورهای رقیب سرمایه داری ،‌از جمله بنیادهای نظریه ی او می باشند . نظام سرمایه داری برای حل تعارضات درونی خود ، دست به گسترش فعالیتهای برون مرزی می زند ،‌اما از آنجا كه سرزمینهای مستعمراتی ،‌محدود هستند ، به ناچار ،‌جنگ بین امپریالیستها به وقوع می پیوندد . پس ریشه ی جنگ را باید در ویژگی سودجویانه نظام سرمایه داری جستجو كرد .
لنین در كتاب « امپریالیسم ،‌مرحله ی نهایی سرمایه داری » تقریبا تحلیلی مشابه روزا لوكزامبورگ ارائه می دهد . نظام نوین سرمایه داری كه مهمترین وجوه آن « انحصارگری » و «سرمایه مالی » است ، برای حل تعارض بین رقبای انحصارگر ، چاره ای جز توسعه طلبی و جنگ ندارد .
مسأله این است كه نظام سرمایه داری از یك سو برای رفع نابرابری بین پیدایش نیروهای تولید و سرمایه اندوزی ،‌و از سوی دیگر تقسیم مستعمرات و مناطق نفوذ به وسیله ی سرمایه ی مالی ، راهی جز جنگ وجود ندارد .
بدین ترتیب، سرمایه ، سرمایه گذاری ،سودجویی و انحصارگرایی ، انگیزه های بنیادی وجود جنگ در جوامع بشری هستند . اتفاقا ، جنگ یك ضرورت اجتناب ناپذیر برای حل تعارضات موجود در نظام سرمایه داری است و فرسایش و فروپاشی این نظام ، تنها از طریق انقلاب و جنگ تحقق می یابد .

5- حل و فصل اختلافات با زور

نظام دولتهای مستقل و ملی ایجاب می كند كه هردولتی در پی منافع ملی خود باشد و ستاره ی راهنمای سیاست خارجی دولت نیز ، همین مفهوم و واقعیت « منافع ملی » می باشد . منافع ملی ،‌در درجه اول ، شامل یك سری ارزشهای حیاتی شامل استقلال ، تمامیت ارضی ، حفظ جان و مال مردم و حفظ نظام سیاسی و اقتصادی كشور است . این ارزشهای حیاتی ، غیر قابل مصالحه هستند و یك ملت حاضر است به بهای گزاف جنگ ،‌ آنها را تضمین كند . در این راستا ، آنگاه كه منافع ملی در مخاطره افتد و نگرش دولتمردان به حل و فصل مسالمت آمیز موضوع نباشد ، جنگ یك وسیله ی قهری و اجتناب ناپذیر خواهد بود .
در واقع، جنگ برای حل مسأله پیچیده ی امنیت ، ضرورت می یابد ؛ بدین معنا كه دولتها هماره با معضل چگونگی تأمین امنیت ملی مواجه بوده اند . آنها برای حفظ سرزمین و ملت خود ،‌ناچارند نیروی نظامی تدارك دیده و هزینه های بالایی را جهت آمادگی این نیرو صرف كنند . هرگاه حیاتی ترین مسائل یك دولت ، با منافع دیگران تعارض پیدا می كند و مصالحه بر سر آنها نیز ممكن نباشد، دولت تصمیم به جنگ می گیرد . این نوع آغاز نبرد معمولا با شعار « جنگ و دفاع مشروع و عادلانه » همراه است تا بدین وسیله ،‌اصل عمومی پرهیز از توسل به زور در روابط دولتها تحت الشعاع قرار گیرد.
برخی از صاحب نظران عقیده دارند كه كاربرد زور برای حل و فصل اختلافات ، بیش از همه ،‌به منظور افكار عمومی از مشكلات داخلی و برخی اوقات ، برای همبستگی و وحدت ملی است . این زمینه ها ، موجب می شود تا رهبران و نخبگان سیاسی به جای اندیشیدن به راه حلهای سیاسی و دیپلماتیك ،‌تنها شیوه ی حل مشكل با تكیه بر قوه قهره و كاربرد زور را مورد توجه قرار دهند . از این رو ،‌یكی ازعوامل ایجاد كننده ی جنگ میان ملتها و دولتها ، ذهنیت حاكمان و نخبگان مبتنی بر حل اختلافات با تكیه بر زور می باشد .

صلح و روابط بین الملل

صلح ، مفهومی بسیار خوشایند نزد عامه ی مردم و هواداران صلح دارد ؛ هر چند تاریخ بشریت خیلی اندك ؛ با آن قرین بوده است . به تحقیق ،‌ بیشتر تاریخ انسان و جامعه ی بشری با جنگ سپری شده تا صلح ؛ همچنین جنگ و صلح ، دارای تناوب و توالی بوده اند . همواره در پس جنگهای كوتاه یا طولانی ، صلح به ارمغان می آمد ، اما گذشت ایامی چند ، جنگ جدیدی را پدید می آورد چنین تناوب و توالی صلح و جنگ ،‌تحقیق و پژوهش این دو را به هم گره زده است . نظریه پردازان صلح ، ابتدا جنگ را تجزیه و تحلیل می كنند و آنگاه مكانیسمهای صلح و حفظ آن را مطرح می نمایند .
روابط بین الملل ،‌هم اكنون بیش از هر دورانی ، نیازمند صلح و آرامش است ، زیرا صلح و ثبات ناشی از آن ، موجب پیشرفت تمدن می شود و بعلاوه ، مخاطره ی روابط بین المللی در یك جنگ فراگیر و همگانی ، شاید مستلزم كاربرد سلاحهای هسته ای باشد كه بدون تردید نتیجه ای جز پایان نسل بشر و نابودی حیات انسانی در كره زمین نخواهد داشت .

تعریف صلح

صلح همانند جنگ ، یك پدیده ی اجتماعی است كه حاصل روابط متقابل مبتنی بر همكاری اعضای جامعه ی بین المللی می باشد . به همان میزان كه صلح ، احساسات ما را تهییج می كند و ما در دوره ی آرامش ، آن را همانند دوره ی سلامتی خودمان ،‌چندان لمس نمی كنیم ، تعریف صلح دشوار می گردد . گاهی تعریف یك مفهوم به لحاظ بداهت و ساده بودن ، بسیار مشكل می نمایاند .
عده ای با وارونه كردن تعریف جنگ ، در صدد تعریف صلح برآمدند . «حالت صلح ، حالت ملتی است كه در جنگ نیست ». « سن آگوستین » ، از فلاسفه ی سیاسی اوان قرون وسطی ، برای صلح چنین تعریفی ارائه داد : « صلح یعنی نظم در آرامش » . این تعریف ، زیربنای توضیح نظریه پردازان بعدی در مورد این پدیده قرار گرفت .
گاستون بوتول،‌از جامعه شناسان معاصر ، شاید تعریف قابل قبول تری از جنگ و صلح ارائه می دهد كه دارای عینیت بیشتری بوده و جنبه ی اجتماعی بودن آن را نیز در برداشته باشد .
صلح حالت یك گروه انسانی حاكم بر سرنوشت خویش ( و یا به عبارت دیگراز لحاظ سیاسی ، مستقل ) است كه مرگ و میر گروهی اش ، آدمكشی جمعی هدایت شده و سازمان یافته را شامل نمی شود .

نظریه های صلح

طرحها و نقشه ها یی كه برای ایجاد صلح پایدار در نظام بین الملل پیشنهاد گردیده ،‌بطور شكلی و ماهوی با هم متفاوتند ؛ شاید علت عمده ی این امر را بتوان ناشی از تحلیل متفاوت آنها از جنگ عنوان كرد . اگر ریشه ی جنگ را در نهاد انسان قدرت طلب و ستیزه جو بدانیم ، برای صلح ، طرحی خاص ارائه می دهیم ؛ اما اگر شرایط و سیستم حاكم را درآغاز جنگ ، مؤثر بدانیم ، نقشه ی متفاوتی برای تأمین صلح ارائه خواهیم داد . در اینجا ،‌به اختصار ، نقشه ها و نظریه های صلح را مرور می كنیم .

1-سازمان بین المللی و امنیت دسته جمعی

یكی از نظریه های صلح كه امكان تحقق و فعلیت آن هم فراهم شد ، نظریه امنیت دسته جمعی در قالب یك سازمان جهانی است . انترناسیونالیستها كه هواداران اصلی این نقشه هستند ، استدلال می كنند كه :دولتهای مستقل و دارای حاكمیت در جهان معاصر ، هر چند دارای منافع ملی خاص خود می باشند ، اما منافع مشترك و عامی وجود دارد كه تعهد و مسؤولیت دولتها در قبال آنها روشن است . از جمله موضوعات مشترك ،‌مسأله تجاوز و جنگ می باشد. تجاوز امری قبیح و زشت در نزد همه ملتها و دولتهاست ،‌تجاوز به یك دولت ، در واقع ، تجاوز به همه دولتهاست ؛ زیرا مشروعیت تجاوز ،‌امكان وقوع تجاوز را برای هر دولتی فراهم می سازد . از این رو، منافع مشترك همه دولتها در دفع تجاوز و مقابله دسته جمعی با آن است . سازمان بین المللی ، مركز تبادل نظرو مشاوره جهت سامان دادن صحیح فعالیتهای علیه تجاوز است سازمان بین المللی با تكیه بر اصل «امنیت دسته جمعی » ، صلح و امنیت را برای همه دولتها تضمین كرده و جلوی تجاوز و جنگ را می گیرد .
اصل امنیت دسته جمعی كه مكانیسم صلح پایدار را در نظر دارد ، بر فرضیه های زیراستوار است .
الف – توافق درباره ی تشخیص متجاوز : در هر زد و خورد مسلحانه ای ، همه دولتها باید توافق داشته باشند كه كدام یك از متخاصمین ، متجاوز است و این توافق باید به سرعت حاصل شود تا اقدام متحد و سریع آنها ، متجاوز را پیش از آنكه خسارت زیادی وارد آورد . متوقف سازد .
ب- منافع مشترك دولتها در متوقف ساختن تجاوز : تمامی دولتها در متوقف ساختن تجاوز ، از هر ناحیه ای كه باشد ، منفعت و علاقه واحدی دارند و جلوگیری از تجاوز ، چنان ارزشی دارد كه سایر روابط بین المللی – دوستی یا مزایای اقتصادی – را تحت الشعاع قرارمی دهد .
ج – قدرت جهانی برای مقابله با تجاوز : همه دولتها به یك اندازه از آزادی عمل و توانایی اقدام در برابر متجاوز برخوردار هستند .
د- تفوق قدرت نیروی متحده ی امنیت : نیروی متحده امنیت دسته جمعی یعنی تمامی دولتهای جهان ، به استثنای دولت متجاوز ، به اندازه ای خواهد بود كه می تواند متجاوز را بكوبد .
ه – صلح بر قدرت فائقه ای استوار است : دولت متجاوز در برابر قدرت برتر مدافع ، عقب نشینی كرده و از این رو ، صلح و ثبات تأمین می گردد.
این طرح صلح ، در عمل ، به تأسیس «جامعه ملل » و «سازمان ملل متحد» ، به عنوان سازمانهای بین المللی حافظ صلح و امنیت بین المللی منجر شد كه ناتوانی آنها در ایجاد یك صلح پایدار را تاریخ روابط بین الملل به ثبت رسانده است. اشكالات وارد بر این نظریه ، شامل نقد تئوریك و انتقادهای عینی می باشد . از یك سو ، فرضیه های امنیت دسته جمعی ، قابل تأیید و تصدیق نیست ،‌بدین معنا كه به طور مثال ، همه دولتها در دفع تجاوز ، منافع مشترك ندارند و برعكس شاید دولتی ، نفعش در وقوع تجاوز بین دولتهای دیگر باشد . از سوی دیگر ، تاریخ روابط بین الملل هم نشان داده است كه قدرتهای بزرگ تضمین كننده ی این سیستم ، هرگاه با یكدیگر ناسازگار باشند ، این نظریه در عمل ، هیچ نقشی نمی تواند ایفا كند .

2-دولت واحد جهانی

برخی از نظریه پردازان ، صلح را در گرو حذف مرزهای ملی دانسته و تشكیل حكومت واحد جهانی را تنها راه مطمئن صلح پایدار اعلام كرده اند . طرفداران حكومت جهانی ، ریشه ی جنگ و ناامنی در عرصه ی روابط بین المللی را ناسیونالیسم ، حس وطن خواهی ، تعلق به خاك و سرزمین خاص و مرزهای موجود تشخیص داده و وجوه خشونت آفرینی و ستیزگی آنها را یادآور می شوند . احساسات ناسیونالیستی كه ویژگی آن ، بیگانه سیتزی و تفاوت خود با دیگر ملتهاست ، ریشه ی بنیادین تنازع در جامعه ی بشری است . دولتهای مستقل و ملی و مرزهای آن كه حافظ حاكمیت و منافع ملی هستند ، زمینه ساز اصلی جنگ می باشند . از این رو ، تنها راه چاره ، حذف نظام دولتهای مستقل با حاكمیت ملی ، و در مقابل ایجاد حكومت جهانی است .
مكانیسم حفظ صلح به وسیله حكومت جهانی چنین است: همان طور كه یك دولت در عرصه سیاستگذاری داخلی ، نظم و امنیت را حفظ می كند و اطاعت مردم ، موجب ثبات سیاسی و مشروعیت دولتمردان می گردد و در نتیجه ، همگان دررفاه و آرامش به سر می برند ؛ یك دولت واحد جهانی نیز، با وضع مقررات و قوانین الزام آور برای همه ملتها و سرزمینها و اطاعت همه مردم جهان از آن ، صلح ، ثبات و امنیت را به ارمغان می آورد . دیگر منافع ملی خاص ،‌تشدید كشمكش های ملل را به همراه ندارد بلكه بر عكس ، منافع عام و همگانی در نزد دولت جهانی ، موجب تقسیم عادلانه رفاه و امنیت برای تمامی جهانیان گشته و از این رهگذر ، زمینه ها و محملهای مخاصمات از بین می رود .
بر نظریه حكومت جهانی ، انتقاداتی چند وارد شده است ؛ از جمله اینكه تحقق حكومت جهانی در آینده ی بسیار نزدیك ، غیر ممكن است ، در حالی كه جهان نیازمند طرح عینی و واقعی برای حفظ صلح پایدار است . بعلاوه ، توسعه و رشد روز افزون ناسیونالیسم ، با حكومت جهانی سازگار است . امروزه ، جهان با یك روند ملی گرایی و حتی قومیت گرایی شدید مواجه است و طی سالهای اخیر برتعداد كشورهای مستقل افزوده شده است ، در حالی كه حكومت جهانی درصدد حذف این شرایط است . شاید مهمترین ایراد بر این نظریه ، تحلیل زیر باشد :
در حكومت جهانی ، موضوع رضایت مردم و مسائل حقوقی آن است. توضیح اینكه قوانین و حقوق معمولا عكس العمل و زاییده ی تغییراتی است كه درنورمهای اجتماعی ، سیاسی و اقتصادی مردم روی می دهد و تا در رفتار و برداشت مردم و مسائل سیاسی ، اقتصادی و اجتماعی آنها در جهت قبول حكومت جهانی تغییری حاصل نشده ، چطور ممكن است حكومت و قوانینی را از خارج ( بالا ) به آنها تحمیل كرد . اول باید در مردم احساس تعلق و یكپارچگی به همه جهان و وفاداری به دولت جهانی ایجاد شود و آنگاه قوانین عمومی ، جهانی و سیستم سیاسی واحدی به وجود آورد ؛ و گرنه نتیجه اش جز اغتشاش و ستیز چیز دیگری نخواهد بود .

3-خلع سلاح

استدلال ساده و روشن نظریه پردازان خلع سلاح این است كه : چون انسان با اسلحه می جنگد ، پس برای از بین بردن جنگ – و در نهایت استقرار صلح – انهدام تسلیحات كفایت می كند . فقدان وسائل و لوام مورد نیاز جنگ ، خود به خود زمینه های صلح با دوام راموجب می شود . چنانچه تاریخ نشان می دهد ، پیشرفت روند مذاكرات خلع سلاح ، حاكی از بهبود روابط بین دولتها و ملتها و افزایش امید به برقراری صلح می باشد .
وسعت و گستره ی خلع سلاح ، باعث شكاف میان طرفداران این نظریه گردید . گروهی خواهان خلع سلاح كامل و عمومی هستند : به نظر آنها ، وجود هر نوع سلاحی ، به طور طبیعی می تواند شرایط آغاز جنگ را فراهم نماید . تمامی تسلیحات اعم از سلاحهای معمولی ، هسته ای ، میكروبی و شیمیایی باید از عرصه حیات اجتماعی انسان حذف شوند . برخی دیگر نظرشان بر آن است كه برای كاربرد زورمشروع ، نیاز به سلاحهای معمولی برای جامعه ی بشری همواره وجود دارد . دفاع مشروع از سرزمین ، تعقیب مجرمان و اجرای احكام قضایی ،‌مستلزم چنین ابزارهایی است . بنابراین ، خلع سلاح ، به تسلیحات كشتار جمعی مربوط می شود . ابزارهای پیشرفته اتمی ، شیمیایی و میكروبی باید نابود شوند . عده ای نیز خواستار كاهش تعداد نظامیان و یا به طور كلی انحلال ارتشهای ملی هستند . جایگزین ارتشهای ملی ، یك ارتش واحد بین المللی خواهد شد كه نظم جهانی را حفظ می كند .
ارزیابی نظری و مصداقی این نظریه ، حاوی نكاتی چند است كه به اختصار بیان می شود . نخست آنكه ، هیچ تضمینی برای رعایت خلع سلاح توسط همگان وجود ندارد . اگردولتهایی پنهانی به ساخت و تولید تسلیحات ادامه دهند ، لیكن دولتهای دیگر صادقانه خلع سلاح را رعایت كنند ، چه عواقب وخیم و خطرناكی برای امنیت دولتها و صلح بین المللی به وجود خواهد آمد ؟ علاوه بر آن ، وجود سلاح به عنوان ابزار اجبار و نگهدارنده برای حفظ امنیت داخلی ، ضروری و لازم است . هر دولتی برای حفظ نظام سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی و اقتصادی خود به دو عنصر «ایمان» و «اجبار » وابسته است . ابزار ایجاد ایمان سیاسی ، تبلیغات است و ابزار اجبار ، تسلیحات . چنین ضرورتی ، ضعف بنیادین نظریه ی خلع سلاح را آشكار می سازد . از نظر تاریخی، روند مذاكرات خلع سلاح ، بسیار كند بوده و نتایج قابل ملاحظه و كارگشایی در پی نداشه است . همواره استدلالهای موافقان ومخالفان در میزان و روش خلع سلاح ، دستیابی به نتایج سودمند را مختل كرده است . با این وجود ، یكی از نظریه هایی كه در عمل ، اگر چه به صوری و ظاهری ، صورت تحقق یافت ، خلع سلاح بوده است .

4-موازنه ی قوا

نظریه موازنه ی قوا، بخلاف سه نظریه ی قبلی یعنی سازمان بین المللی و امنیت دسته جمعی ، حكومت واحد جهانی وخلع سلاح كه از جانب ایده آلیستها در روابط بین الملل مطرح گردیده اند، كوششی از جانب واقع گرایان و رئالیستهاست . نویسندگان معاصر ، موازنه ی قدرت را « پایه اساسی روابط میان ملل » ، « نمایش قاعده عمومی اجتماعی » و تقریبا « نوعی قانون اساسی سیاسی كه می توان آن را از گردش سیاستهای جهانی استخراج كرد » خوانده اند سه نظریۀ پیشین بر اصول اخلاقی، حقوق بین الملل، تعهدات و مسؤولیتهای مشترك انسانی و راه حلهای مسالمت آمیز تكیه و تأكید دارند ، در حالی كه نظریه ی موازنه قوا بر اصل «قدرت » استوار است .
تئوریسینهای توازن قوا ( یا موازنه ی قدرت ) در مورد چگونگی حفظ صلح از طریق موازنه قوا چنین استدلال می كنند : روابط میان دولتها بر اساس قدرت و منافع ملی استوار است و همه دولتها درتلاشند تا حداكثر قدرت را به دست آورند و منافع ملی خویش را تحقق بخشند . در این راستا ، بطور طبیعی ، دولتها و كشورها در یك روند رویاروی و مبارزه قرار دارند . هر یك برای بقا و نیرومند شدن یا قدرتمند ماندن ، تلاش بی وفقه ای را به صورت اتحاد و ائتلاف با برخی دولتها انجام می دهد . بنابراین ، نتیجه ی چنین اتحاد و ائتلافی ، موازنه ی قدرتی است كه جلوی تجاوز را گرفته و صلح و ثبات را موجب می شود .
در واقع ، بنیان تحلیل نظریه ی موازنه ی قوا بر این اصل مبتنی است كه قدرت تنها به وسیله ی قدرت ، قابل مقابله ، كنترل و محدود شدن است . توازن قوا ، موجب تعادل و ثباتی می گردد كه ضامن صلح و امنیت بین المللی است ؛ زیرا بر اساس توازن قوا ، وضع موجود با قدرت مقابله كننده در برابر متجاوز – كه بر هم زننده ی وضع موجود است – حفظ می شود و از وقوع جنگ و دگرگونی در موازنه ، جلوگیری می شود .
موازنۀ قوا ، به عنوان یك نظام بین المللی و حافظ صلح جهانی ، از سال 1648- (قرارداد صلح و ستفالیا ) تا 1789 و از سال 1815 – كنگره وین – تا سال 1914 به تاریخ سایه افكنده بود . به عقیده ی مورگانتا ( از طرفداران این نظریه ) ثبات نسبی این دوران ، مرهون مكانیسم موازنه قوا بوده است . حفظ موجود با بهره گیری از تفوق دریایی انگلستان و نقش تضمین كننده آن برای موازنه قوا ، موجب پایداری صلح و عدم وقوع جنگ نابود كننده گردید .
در ارزیابی این نظریه می توان چنین تحلیل كرد . نخست آن كه در قرن هیجدهم یعنی آخرین قرنی كه آن را عصر طلایی موازنه قدرت می نامند ،‌جنگهای مستمری وجود داشته است . دوم این كه ، رابطه میان صلح و موازنه قدرت ، درست در جهت مخالفی است كه طرفداران نظریه موازنه ادعا می كنند ، زیرا دوره های موازنه ی حقیقی یا فرضی قدرت ، همان دوره های جنگ بوده است ، در حالی كه دوره هایی كه تفوق قدرت در جهان وجود داشته ، از ادوار صلح به شمار رفته است . سوم آن كه : این ادعا كه موازنه قدرت ، راهنمای جهان به سوی صلح است ، صحت ندارد. ادعای فوق بر این دلیل استوار است كه دولتها دست به جنگ نمی زنند ،‌مگر هنگامی كه معتقد شوند پیروزی با آنان خواهد باشند ، پیروزی خود را پیش بینی می كنند . بنابراین موازنه قدرت ، یكی از زمینه های تولید جنگ خواهد بود . آخرین نكته این كه ، بر طبق نظریه موازنه، خطر تجاوز از دولت قویتر انتظار می رود . در این صورت نیز حقایق و واقعیات، نظریه ی موازنه را تأیید نمی كند . دولتهای بزرگ ، جنگ بزرگی را آغاز نخواهند كرد ، بلكه اغلب و بدون استثنا ، طرف ضعیفتر دست به جنگ می زند . این نظریه نمی تواند جنگهای جهانی اول و دوم را از طرف آلمان تبیین كند .

نظریه ی اسلام پیرامون جنگ و صلح

اسلام ، به عنوان یك دین كامل و جامع الهی ، با پدیده ی جنگ و صلح به نحوی برخورد كرده است كه ارجحیت نظریات و دیدگاههای وی بر دیگران ، مسجل و آشكار است . سخن حق در این باب از آن اسلام است و ما پیروان این دین آسمانی ، باید با شناخت صحیح احكام اسلامی در مورد جنگ و صلح ، برنامه های جامع اسلامی را تنظیم و هدایت كنیم .

الف – جنگ

از آیه های قرآنی چنین استفاده می شود كه پیامبران و ارباب ادیان آسمانی برای حفظ موجودیت خود ، ناگزیر به جنگ متوسل شده اند ، چرا كه آنها به مبارزه با ستمكاری ، شرك و دیگرانحرافهای اعتقادی و ا جتماعی قیام كردند و بدون تردید ، ستم پیشه گان ، چشم دیدن آنان را نداشتند . پیامبران ناچار بودند برای حفظ درخت توحید وعدالتی كه غرس می كردند ، با علفهای هرزه ، مبارزه كنند و گرنه نهضت آنان در نطفه خفه می شد .
قرآن كریم درباره ی فلسفه جنگ میان انسانها می فرماید :
« و لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بیع و صلوت و مساجد یذكر فیها اسم الله كثیرا و لینصرن الله من ینصره ان الله لقوی عزیز » .
«اگر خداوند بعضی از آنها را به وسیله بعضی دیگر دفع نكند دیرها و صومعه ها و معابد یهود و نصارا و مساجد ی كه نام خدا در آن بسیار برده می شود ویران می گردد و خداوند كسانی كه او را یاری كنند ( و از آئینش دفاع نمایند ) یاری می كند خداوند قوی و شكست ناپذیر است .
آری ، همچنان كه جنگ برای زندگی مادی بشر یك ضروت است ، برای ادامه ی زندگی معنوی او نیز ضروری و لازم است . البته ین سخن نه به این معناست كه پیامبران ، معنویت را در جامعه با جنگ رواج می دهند ؛ بلكه مراد آن است كه برخوردهای خشونت آمیز مخالفان ، جنگ را اجتناب ناپذیر می سازد .
همچنین ، از آیه های قرآن استفاده می شود كه جنگهای پیامبر بزرگوار اسلام – و به تبع جنگ در اسلام – به سه منظور انجام شد : دفاع ، رفع ستم و برانداختن فتنه . اولین انگیزه ی جنگهای اسلام علیه كفر ، دفاع از حقوق مسلمانان و كیان جامعه ی اسلامی بود . قرآن كریم در این باره فرموده است :
«أذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا و ان الله علی نصرهم لقدیر ، الذین أخرجوا من دیارهم بغیر حق الا ان یقولوا ربنا الله »
به كسانی كه جنگ بر آنان تحمیل گردیده ، اجازه جهاد داده شده است ؛ چرا كه مورد ستم قرار گرفته اند ؛ و خدا بر یاری آنها تواناست .
قرآن كریم در مورد رفع ستم ،‌چنین بیان می دارد :
« و ما لكم لقاتلون فی سبیل الله و المستضعفین من الرجال و النساء‌ و الولدان الذین یقولون ربنا اخرجنا من هذه القریة الظالم أهلها و اجعل لنا من لدنك ولیا و اجعل لنا من لدنك نصیرا »
و شما را چه شده است كه درراه خدا و مردان و زنان و فرزندان مستضعف نمی جنگید كه می گویند : پروردگارا ما را از این منطقه ای كه مردمش ستمكارند به در آور و از سوی خویش برای ما رهبری ( ولیی ) پدید آور و از سوی خویش برای ما یاوری قرار ده .
دفع فتنه ، یكی دیگر ازانگیزه های جنگ در اسلام می باشد . آنهایی كه سد راه تعالی انسانیت بوده، دین خدا را از گسترش بازداشته و از برافراشته شدن پرچم اسلام ، ناراضی می باشند ، قرآن كریم در این باره می فرماید :
« و قاتلوهم حتی لا تكون فتنة و یكون الدین كله لله فأن انتهوا فلا عدوان الا علی الظالمین »
و با آنها پیكار كنید تا فتنه ( و بت پرستی و سلب آزادی از مردم ) باقی نماند و دین مخصوص خدا گردد پس اگر ( از روش نادرست خود ) دست برداشته (مزاحم آنها نشوید زیرا ) تعدی جز بر ستمكاران روا نیست .
مفهوم جنگ در اسلام ، همواره با مفهوم «جهاد » قرین است در اسلام جنگی ، مشروعیت دارد كه منطبق با مفهوم جهاد باشد . جهاد یا جنگ مقدس ، جنگ به خاطر دین و در راه حق و دفاع از آزادیهای والای اسلامی است كه به جهاد ابتدایی و تدافعی تقسیم می شود . در هر صورت ، « هدف حقیقی و علت غایی جهاد ، صلح است ؛ یعنی صلح قطعی بشریت كه تحت تبعیت و سلطه قواعد آیین یكتا پرستی قرار گیرد . »
اسلام ، ریشه جنگ و منازعه در جامعه ی بشری را ناشی از فزون طلبی ، استكبار ، تجاوز و تعدی انسانها به حقوق یكدیگر می داند . افراد ، دولتها و كشورهایی كه از حق خود فراتر رفته و می خواهند حقوق دیگران را از آن خود كنند ، زمینه های نزاع و جنگ را فراهم می كنند .

ب – صلح

اسلام ، پایه و اساس روابط اجتماعی را بر صلح نهاده است ، كشتار بدون دلیل را ممنوع كرده ، كشتن یك تن را بدون دلیل ، برابر كشتن همه مردم دانسته است:
« من اجل ذلك كتبنا علی بنی اسرائیل انه من قتل نفسا بغیر نفس او فساد فی الارض فكأنما قتل الناس جمیعا ، و من أحیاها فكأنما احیا الناس جمیعا ... »
بدین سبب بر بنی اسرائیل چنین حكم كردیم كه هر كسی نفس را جز برای نفسی یا فساد در زمین بكشد ،‌گویی همه ی مردم را كشته است و كسی كه نفسی را زنده كند ، گویی همه ی مردم را زنده كرده است .
اسلام – با توجه به احترام به انسانیت – روابط مسلمانان با یكدیگر را بر اساس صلح و صفا پی ریخته است . اسلام به آنان اجازه نمی دهد كه تنها به دلیل اختلاف اعتقادی ، كسی را به قتل رسانند. جامعه اسلامی باید روابطش با دیگران بر اساس عدالت و احترام متقابل باشد ؛ عدالت حتی درباره ی دشمنان و مخالفان حكومت اسلامی نیز باید اجرا شود . قرآن كریم در این باره می فرماید :
«لا ینهیكم الله عن الذین لم یقاتلوكم فی الدین و لم یخرجوكم من دیاركم ان تبروهم و تقسطوا الیهم ، ان الله یحب المقسطین »
خداوند شما را از دوستی آنان كه با شما در دین قتال و دشمنی نكرده و شما را از دیارتان بیرون نكرده اند نهی نمی كند از این كه به آنان نیكی كنید و با آنان به عدالت رفتار كنید ؛‌كه خداوند مردم عدالت پیشه را دوست دارد .
اسلام ، نهایت تأكید را دارد تا مردم در آرامش به سر برند . وحدت و یكپارچگی یكدلی و یكرنگی بر جامعه حكمفرما باشد ،‌و راه آشوب ، تفرقه و دو دلی را راه شیطان می داند ، باب صلح و آرامش را گشوده است و ترك ستیز و خصومت را در هر فرصت ممكن توصیه می كند . برای مثال ،‌ممكن است دشمن مسلمانان در جنگ ، احساس ناتوانی كند و پیشنهاد صلح دهد ، در چنین صورتی ، اسلام توصیه می كند مسلمانان نیز صلح را بپذیرند .
« و ان جنحوا للسلم فاجنح لها » و اگربه صلح گراییدند تو نیز به آن بگرا .
شعار اجتماعی اسلام ، صلح است كه در « اسلام » مسلمانان تجلی دارد . این از وظایف دینی مسلمانان است كه در سلام كردن بر یكدیگر پیشی گیرند و پاسخ ان را به وجهی نیكوتر بدهند كه خود مقدمه ای است برای برقراری صلح و آرامش . پیامبر اسلام (ص) ، در این راستا ، پیامبر رحمت بود ؛ مهربانی و نرمخویی آن حضرت ، از دیگر نشانه های صلح جویی اسلام است .
نظریه ی اسلام در مورد مكانیسم تأمین صلح پایدار، بر یك طرح سه مرحله ای استوار است :
1- طرح نخستین ، همان ارتباطات بین المللی و بهره گیری از قواعد حقوقی عادلانه در روابط ملتهاست . اسلام در این مرحله كه معمولا با شرایط استقرار ملتها و دولتها همراه می باشد ، پیروی از نظام حقوقی بین الملل مبتنی بر عرف و قراردادهای بین المللی را لازم می شمارد و از مشاركت فعال ملتها در سازمانهای بین المللی بر اسا س اصل برابری ، حق و عدالت و احترام متقابل ، استقبال می كند. در این مرحله ، اصول «تفاهم بین المللی به معنای تكیه بر قدر مشتركها و اصول موضوعه، مشاركت و تعاون در مسائل بین المللی ، برابری دولتها در استیفای حق آزادی ،‌استقلال و حاكمیت ، عدم توسل به زور و نفی تجاوز ، حمایت از مبارزات حق طلبانه و جنبشهای رهایی بخش ، عدم مداخله در اموری كه در صلاحیت اراده ی ملتهاست ، مقابله به مثل ، لزوم قراردادهای بین المللی ، حكمیت و حل مسالمت آمیز اختلافات بین المللی « مبنای روابط صلح آمیز دولتها و ملتهاست .
2-اسلام با بهره گیری از دو استراتژی «دعوت » و «جهاد » برای آگاه سازی و رهایی بخش ملتها و از میان بردن استكبار و آثار آن ، در مرحله ی دوم از تز تشكیل حكومت جهانی واحد ، و تأسیس یك نهاد حقوقی و حقوق اساسی بین المللی دفاع می نماید .
3-در مرحله ی سوم ، در روند حركت به سوی همگونی در فكر ، عقیده و آرمان ، با ادامه ی استراتژی دعوت و جهاد ، در نهایت ، زمینه برای اجرای طرح جامعه ی واحد جهانی و تشكیل امت همگون و امامت شایسته فراهم می شود . این طرح آرمانی اسلام ، در دراز مدمت جامه عمل به خود می پوشد .

 

 

 

 


برچسب ها: جایگاه صلح و جنگ در روابط بین الملل از منظر اسلام ، روابط بین الملل از منظر اسلام ،

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر